AzadAndish.ir :. دو چيز هنوز با من است؛ روستا و کودکي

   English  
صفحه اصلی | آرشیو | پیوندها | خبرنامه | ارسال مطلب | تماس با ما یکشنبه 02 مهر 1396،September 24 ,2017
هوشنگ مرادي کرماني به مناسبت زادروز 65 سالگي اش از کودکي و نوشتن گفت؛ اين که کودکي اش هنوز با اوست و کفش هاي کودکي هنوز به پايش تنگ نشده است.
کد خبر : 624 تاریخ انتشار : 9:40 - 18 شهریور 1390 تعداد بازدید : 3666

هوشنگ مرادي کرماني به مناسبت زادروز 65 سالگي اش از کودکي و نوشتن گفت؛ اين که کودکي اش هنوز با اوست و کفش هاي کودکي هنوز به پايش تنگ نشده است.

اين نويسنده پيشکسوت کودکان و نوجوانان در گفتگو با ايسنا، با اشاره به اولين تجربه هاي خود از نوشتن، گفت: من در روستاي کوچکي به دنيا آمدم و چيزهايي که در دوروبرم مي ديدم ، به گونه اي ديگر بود. نگاهم با بچه هاي ديگر فرق داشت و با نوعي کنجکاوي همراه بود.

او با اشاره به خاطراتش در کتاب «شما که غريبه نيستيد»، گفت: در آن کتاب هم نوشتم که وقتي بچه بودم، سقف حمام عمومي را که گچي بود و قسمت هايي از گچ هايش ريخته بود، در شکل هاي مختلفي مي ديدم مانند آهو، لاک پشت و مار بود و براي اين اشکال، قصه هايي مي گفتم و براي بچه ها تعريف مي کردم.

نوشتن براي من نگارش درماني بود

مرادي کرماني تجربه نوشتن را براي خود، نگارش درماني خواند و عنوان کرد: من اولين بچه پدر و مادرم هستم. مادرم در 17 سالگي مرا به دنيا آورد و در 20 سالگي مرد و من او را اصلاً به ياد ندارم. بعد از آن، پدرم ناراحتي رواني گرفت و پدربزرگ و مادربزرگم مرا بزرگ کردند. با بچه هاي ديگر کمتر ارتباط برقرار مي کردم و نوشتن از آن جا برايم شروع شد.
او افزود: نوشتن از نوشتن شروع نمي شود. قبل از هر قالبي، نوشته در ذهن شکل مي گيرد. نوشتن براي من مقابله اي بود با تنهايي، با بي کسي ، با تحقير و گرسنگي هاي آن زمان. در واقع، نوشتن من مقابله با مشکلاتي بود که در کودکي داشتم. حتي هنوز هم اين ها با من همراه هستند و هنوز در سرم هستند. من که نمي توانم سرم را عوض کنم. اگر من اين ها را نمي نوشتم، شايد مي ترکيدم. نوشتن براي من، مادر، خواهر، برادر، دوست و هر کسي بود که حرف هاي مرا گوش مي داد و تحقيرم نمي کرد.

در «خاطرات مجيد» بچه ها مرا پيدا کردند

مرادي کرماني درباره اين که چرا به نوشتن براي کودکان روي آورد ، به ايسنا گفت: من براي بچه ها و آن هايي که دل کودکانه اي دارند، مي نويسم. کتاب «شما که غريبه نيستيد» را همه مي خوانند. کودکان، زنان و مردان پير همه مخاطب اين کتاب هستند. من هيچ وقت براي بچه ها ننوشته ام؛ براي آن هايي نوشته ام که دل کودکانه اي دارند.
من قبل از انقلاب، براي راديو مي نوشتم. در واقع، در برنامه خانواده راديو که براي بزرگترها پخش مي شد، نمايشنامه مي نوشتم. توي اين برنامه پيشنهاد خلق شخصيتي مانند مجيد را دادم که بچه يتيم و تنها بود و با مادربزرگش زندگي مي کرد. اين داستان زيربناي تلخي داشت اما در ظاهر، طنز بود.
سال هاي 53 تا 58 به مدت چهار سال اين برنامه را ادامه دادم بنابراين اين برنامه که قرار بود 13 قسمت باشد، چهار سال ادامه پيدا کرد. در اين داستان ها، خاطرات خودم را همراه با تخيلاتم مي نوشتم. در واقع، در اين برنامه که «خاطرات مجيد» نام داشت، بچه ها مرا پيدا کردند. اين برنامه، برنامه کودک نبود؛ برنامه خانواده بود اما بچه ها مخاطب آن شدند. هنوز هم برخي مي گويند، مجيد راديو از نوشته و فيلمش بهتر بود. اين شد که به تدريج من نويسنده اي شدم که مخاطبانش کودکان هم هستند.
اين نويسنده همچنين افزود: اين ها دل بچگي من است. من هرگز نتوانستم بزرگ شوم. سنم بالاست؛ اما هنوز کفش هاي بچگي ام به پايم تنگ نيست. سؤال هايم، حرف هايم هنوز کودکانه است. من نتوانستم از کودکي ام بيرون بزنم. من را از کودکي ام درآورده اند؛ اما کودکي ام را از درون من، بيرون نياورده اند. دو چيز با من است؛ يکي روستا، ديگري کودکي ام. خواننده ايراني هم با اين داستان ها که ساده هستند، ارتباط برقرار کرده است. حتي داستان هاي من در ترکيه هم مورد استقبال قرار گرفته چون ما با آن ها زمينه فرهنگي مشترک داريم.

از خودم تقليد نمي کنم

مرادي کرماني درباره اين سؤال که اکنون کاري را در حال نوشتن دارد يا خير، گفت: من بين زايمان هايم فاصله مي گذارم. فاصله مي گذارم تا دور شوم و از خودم تقليد نمي کنم. براي نوشتن کار متفاوت، زمان بيشتري نياز است.
اکنون که سنم بالاتر رفته است، سخت گير شده ام، وسواسم زياد شده و دستم کند شده است. زماني نياز دارد تا پر شوم و بچه ديگري به وجود آورم. اکنون فکر مي کنم، يادداشت برمي دارم ، کتاب زياد مي خوانم و فيلم هم مي بينم ، من کار خودم را کرده ام. 16 - 15 کتاب دارم. نبايد عجله کنم. داستان «بچه هاي قاليباف خانه» را که سال 54 نوشته ام و 11 - 10 چاپ خورده، به تازگي به روسي ترجمه شده است. اين داستان 36 سال است که سرپاست. اين مرا خوشحال مي کند. اگر چيز يک بار مصرفي بنويسي، سرپا نمي ماند و قابل خواندن نيست. سعي کرده ام اين کار را انجام ندهم.


برچسب:
پیوند مطلب: http://www.azadandish.ir/article.asp?id=624&cat=1


ارسال نظر

نام
ایمیل
سایت/وبلاگ
* نظر
 

   

دولت از هنرمندان نخواهد سیاهی را سفیدی ببینند

روابط مرید و مرادی در فیس‌بوک

انتقاد از تقلب برخی ناشران

چرا ناشران مسولیت سانسور را قبول نمی کنند؟

آخرین روز زندگی شخص دوم دوره رضا خان پهلوی

دخالت غیرمتخصص‌ها، طرح جلد را به ابتذال می‌کشاند

چه کسانی به‌ دنبال تاسیس خانه سینمای 2 هستند؟!

آرامش را به فرهنگ بازگردانید

کاخ گلستان جهانی شد

چرا کتابفروشی‌ها در مملکت ما در پی هم تعطیل می‌شوند؟

دولت نمی‌تواند لطیفه از چین وارد کند!

53 سال پس از درگذشت خالق «بیگانه»

نگاهی به ممیزی کتاب و چالش‌هایش

یوسا از اهمیت ادبیات می‌گوید

از فيگارو تا جستجو براي زمان از دست رفته

چهار ماه است که مرحوم شده‌ام!

شعر سرودن اضطراب را از بین می‌برد‎

یک نویسنده متن‌های عزا و عروسی را کتاب کرد

سخت‌ترین آثار فرانسوی زبان که نمی‌توان خواند کدام‌ها هستند؟

کتابخانه چخوف طرفدار جمع می کند

صفحه اصلی :: آرشیو :: جستجوی پیشرفته :: پیوندها :: تماس با ما :: تبلیغات :: درباره ما  
تمام حقوق محفوظ بوده و استفاده از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است
Copyright© 2008 Azadandish.ir. All rights reserved, Info@Azadandish.ir
تعداد كل آمار بازديدكنندگان: 1497008، تعداد بازديد امروز : 758